غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
115
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
ابو القاسم بابر آنحضرت را منظور نظر اشفاق و مكرمت گردانيد و مواجب مناسب تعيين فرمود و هرروز لطفى مجدد و تفقدى ممهد بظهور ميرسانيد و در شهور سنهء 858 كه ميرزا ابو القاسم بابر بهادر در ظاهر سمرقند با ميرزا سلطان ابو سعيد مصالحه فرمود خاقان منصور بملاحظه قرب قرابت بملاقات ميرزا سلطان ابو سعيد ميل فرمود و از ميرزا ابو القاسم بابر جدا شده بسمرقند شتافت و روزىچند پرتو انوار عاطفت سلطان سعيد بر وجنات احوالش تافت مقارن آنحال ميرزا سلطان اويس بن ميرزا محمد بن بايقرا خروج كرده رايت مخالف برافراخت و ميرزا سلطان ابو سعيد بر ساير شاهزادگان بى اعتماد گشته خاقان منصور را با سيزده كس از قرابتان در قلعه سمرقند مقيد و محبوس ساخت و ندانست كه يوسف طلعتى را كه عزيز مصر سلطنت ميبايد شد از كيد اخوان و قيد زندان مضرت و زيان نرسد و سليمان حشمتى را كه بر تخت رب هب لى ملكا فرمانفرمائى بايد بود از عذر ديوسيرتان و مكر بدانديشان متأثر نگردد بيت نافه مشگين اگر بندش كنى در صد حصار * سوى جان پرواز جويد طيب جانافزاى او القصه چون اينخبر محنت اثر در دار السلطنه هراة بعرض مهد عليا فيروزه بيگم رسيد مصحوب قافلهء غم و اندوه و همراه حريف ناله و آه متوجه سمرقند گرديد و بعد از وصول به مقصد از سلطان سعيد التماس مخلص ولد ارشد كرده ملتمس مبذول افتاد و آن آفتاب عالمتاب از عقدهء كسوف بيرون آمده عنان عزيمت بصوب خراسان انعطاف داد بيت منت خداى را كه همايون و كامياب * از عقدهء كسوف برون آمد آفتاب و خاقان منصور و الاجناب در غايت سرعت و شتاب قطع منازل و مراحل كرده نوبت ديگر به خدمت ميرزا ابو القاسم بابر استسعاد يافت و تا آخر ايام حيات آن فارس مضمار تفاخر در خدمتش بسر برده آنگاه بمرو شاهجهان شتافت ميرزا معز الدين سنجر بديدهء بصيرت فر دولت و اقبال در ناصيهء حال آن خاقان ستودهخصال مشاهده فرموده مقدم شريفش را مغتنم شمرد و نهايت اشفاق و عطوفت ظاهر ساخته صبيهء صلبيهء خويش را كه پردهنشين حجله عفت بود و بيگه سلطان بيگم نام داشت بحبالهء نكاحش درآورد و چند روز لوازم چشن و سور و مراسم لهو و سرور مرعى بوده بساط نشاط و مجلس عيش و انبساط مبسوط و ممهد گشت و ساقيان سيمين ساق بار و بهاء چون آفتاب جامهاى شراب ناب در گردش آورده صيت آن وصلت همايون از منزل ناهيد و عشرتگاه خورشيد درگذشت از فروغ چهره ساقى و بزم طرب گلزارى بود پر آبوتاب و از تاب شراب ناب رخسار خوبان لالهزارى مينمود بغايت سيراب مغنيان زهرهوش بنغمات دلكش و نواهاى روحافزا پيران چنك پشت را بقانون جوانان چنك زلف برقص درآوردند و سازندگان دلنواز و نوازندگان پردهساز بمضراب نشاط در راه انبساط هردم بآهنگى ديگر و نواى غير مكرر دلهاى مجلسيان را باوتار عشق و محبت مقيد كردند نظم خوبى ساز و خوبى آواز * ميبرد هريكى بتنها دل چون شود جمع هردو در يك جا * كار صاحبدلان شود مشگل و در روزيكه طوى بزرگ بوقوع انجاميد ميرزا سلطان سنجر قضاة و اعيان